تبليغاتX
Alone Librarian
Alone Librarian
آمدیم تا باشیم و خواهیم ماند
اگر پست قبلی رو خونده باشین خدمت شما گفتم که اون روز تو خیابون انقلاب چی دیدم. از همون روز به بعد فکرهای زیادی توی سرم میاد و میره در این مورد که چه طوری و از چه راهایی می تونیم خودمونو بکنیم تو چشم مردم. یعنی که مردم بفهمن که بالاخره کتابداری هم برای خودش عالمی دارد. یه روز به این فکر می کنم که بریم یه پیتزا فروشی درست کنیم تو تهران و اسمشو بزاریم پیتزا کتابدار یا پیتزا 020 یا هر چیزه دیگه ای که باعث بشه مخاطب گشنه از خودش بپرسه اینا چه اسمای اجق و وجقی گذاشتن رو دکانشون. بعد با همین پیتزا ها میشه کلی چیز دیگه هم به خورد مردم داد. اصولاً در هنگام گشنگی هر چی به ملت بدی میگیرن می برن فقط غذا توش باشه حالا هر چی دیگه در کنارش بود اشکال نداره. در همین راستا ما می تونیم بروشورهای خوشگلی را تهیه کنیم و داخل جعبه پیتزا قرار داده و سپس مشتری در هنگام خوردن پیتزا احتمالاً نیم نگاهی به آن می اندازد یا اینکه در بد بینانه ترین حالت فردا صحبت وقتی آقا خانه می خواهد جعبه های پیتزا رو ببرد بگذارد بیرون داخل سطل مکانیزه که عمو رفته گر بیاد ببرد احتمالاً دلش سوخته و یک نگاه کلی به آن بروشور ها می اندازد. حالا توی این بروشور اصلاً چه باید نوشته باشد؟ خوب مشخص است دیگر باید تا می توانیم از خودتان و از خودمان بگوییم تا مغز مشتری حسابی برود توی فرقان. الان که من آه در بساط ندارم اما خدا را چه دیدی شاید در آینده زوجه ای اختیار کردم که ابوی محترمش از انبوه سازان منطقه یک تهران بود و باز خدا را چه دیدی شاید همو به من سرمایه داد برای اینکار و توانستیم یک بیزنسی راه بی اندازینم. در همین راستا پیشنهاد خاصی نمیشود داد چون هر چی بود گفتم.

ادامه دارد
ارسال در تاريخ یکشنبه چهارم مرداد 1388 توسط امپراطور
قالب وبلاگ