میگن هر کسی که یه جورایی با کتابداری و اطلاع رسانی ارتباط داره باید عضوش بشه.در واقع هر کسی که میخواد توی این عالم کتابداری سری از سرا درباره باید عضو اونجا باشه.هر دانشجوی کتابداری که میخواد در آینده شغل بهتری داشته باشه باید عضویت اونجا رو هم داشته باشه.یه جورایی هر کسی که اون تو عضو نشه بهش میگن کتابدار منفعل.خوب حالا به نظر شما اینجا کجاست که این همه خوبی داره و ما نمیدونستیم
؟!؟!!!!!؟
(برای پی بردن به این موضوع باید کلی فسفر بسوزین به جونه خودم)خوب اگه تا الان فهمیدین که هیچ اما اگه نفهمیدین خوب خودم میگم اونجا هیچ جا نیست به جز ادکا...وادکا یعنی قلب تپنده کتابداری ایران
...یعنی تنها ملجأ کتابداران ایرانی
... و هزار تا چیز دیگه.(البته این جوریا هم نیست یعنی انقدر هم تعریفی نیست ولی به هر حال هیچ ماست بندی نمیگه ماست من ترشه همون طور که هیچ کتابداری نمیگه فهرست کتابخونم اشکال داره!)در واقع ایده اصلی ایجاد ادکا مال بر وبچه های انجمن خودمون بود در سال قبل(دستپخت بچه های ورودی 82 )ولی نمیدونم چرا آخرش به اسم بچه های شریفه مطهره دانشگاه الزهرا تموم شده(البته من هیچ قصد توهین ندارم)به هر حال باید بگم که این روزا ادکا شده محل حزبو حزب بازی و باید بگم اگه سعی در حل این اختلاف ها نکنین این اتحادیه فکستنی هم از دستمون میپره.ما گفتیم باقیش با شما.
ما دانشجو هاي كتابداري مشكلاتمون حل كه نميشه هيچ تازه بيشتر هم ميشه.مثلاً يكي از مشكلاتي كه اخيراً بد جوري اعصاب من يكي رو خورد كرده پيدا نشدن كتابهاي درسي خودمونه واقعاً خيلي بده كه توي انقلاب به اين بزرگی (منظور خيابون انقلاب)یک فروشگاه نیست که به طور کامل و نه دست و پا شکسته کتابهای رشته رو داشته باشه.حتماْ الان ژیش خودتون می خواهید بگویید که برو از انتشارات اصلی اش مثل چاپار و کتابدار و اینا بگیر.بله خودم می دونم کهخ میشه رفت اونجاها.ولی مسئله اینه که توی یه جایی که مرکز فروش همه جور کتابه پس همه جور کتاب با هر موضوعی باید پیدا بشه.به هر حال وظیفه ما گفتن بود هر چند که کسی گوش نمیده.
واقعاْ جای بسی تآسف و ناراحتیه که توی یک کتابخونه توی این شهر بزرگ از یه دانشجوی کتابداری به عنوان کتابچین و کتاب مزتب کن توی قفسه ها استفاده کنن.اخه خدارو خوش میاد که یه دانشجوی زبون روزه اونم رشته کتابداری بفرستیش بره ۶ کیلو کتاب مرجع بلند کنه و جابجا کنه.واقعاْ که حاشا به غیرتتون.الان که دارم اینارو می نویسم اشک توی چشمام حلقه زده و بغض جلوی گلومو گرفته.می خوام داد بزنم سر هر کسی که باعث تیره روزی ما شده...میخام داد بزنم سر اونایی که میخان از ما سو استفاده کنن...میخام داد بزنم سر همه حتی اون که اون بالاست...چون که خودش میبینه که من چه وضعی دارم ولی هیچ کاری برام نمیکنه.البته نباید کفران نعمت کرد ولی این رسمش نیست.
با سلام
احتراماً به استحضار مي رساند كه فصلنامه اطلاع يابي و اطلاع رساني در نظر دارد تا برای شماره سوم خود- فصلنامه پاییز- پذیرای اخبار،گزارشات و مقالات دانشجويي ( تاليف يا ترجمه) باشد. لذا علاقمندان به اين امر مي توانند حداكثر تا تاريخ 20/7/86 نسبت به ارسال آثار خود به نشاني وب سايت اين نشريه www.eem.ir
و يا ايميل و نمابر مشخص شده در آن ارسال نمايند.
لازم به ذكر است اين فصلنامه كه در ابتداي سال 86 از وزارت ارشاد مجوز نشر دريافت نموده است، نشريه ايي است فارسي زبان با گستره سراسر كشور كه مطالب آن در ارتباط با موضوع كتاب، كتابداري، كتابخانه، نرم افزارهاي اطلاع رساني، بانك هاي اطلاع رساني، سايت هاي اطلاع رساني، كتابخانه الكترونيك ، معرفي مراكز فعال در امر اطلاع رساني و نظاير آن مي باشد.
يكي از برنامه هاي اين نشريه- كه فصلنامه بهار و تابستان آن نيز منتشر شده است ( بصورت پيش شماره)-، معرفي و تبليغ رايگان آثار چاپي ناشران و مولفان و همچنين معرفي موسسات و مراكز فعال در امر كتاب ، كتابخانه،كتابداري، اطلاع رساني و چاپ مقالات دانشجويي ( اعم از تاليف يا ترجمه) در شماره هاي آغازين خود است. همچنين اخيراً درخواست دوزبانه شدن و ماهنامه شده نشريه را نيز به وزارت ارشاد ارسال نموديم.
لذا مستدعي است با ارسال مطالب و نظرات خود ما را ياري فرمائيد.
www.eem.ir
با تشكر از لطف شما
صاحب امتياز و مدير مسئول
مهرداد جان نثار حسيني
لازم به ذکر است که قرار گرفتن مطالب بالا در این وبلاگ به منزله تایید یا رد آن نمی باشد.
با تشکر
امپراطور
واقعاً نمیدونم به خاطر کاری که یک هفته پیش انجام دادم باید به خودم افتخار کنم یا اینکه خودمو ملامت کنم.بله داستان این بود که هفته گذشته که مثل همیشه به کتابخونه دانشکده رفته بودم تا درس بخونم، ناگهان مسئول بخش امانت کتابخونه که یک خانم مسن هستش(اگه بفهمه من بهش گفتم مسن کله منو می کنه)رو به من کرد و دستشو به نشونه اینکه برم طرفش تکون داد.منم که جا خورده بودم گفتم:با من هستید و اون گفت:آره، یه دقیقه بیا اینجا کارت دارم.منم رفتم.ظاهراً یه دانشجوی ورودی امسال کتابداری هراسون و نگران اومده بود توی کتابخانه و با یه حالته استیصال عجیبی پریده بود به اون خانم مسن کتابدار دانشکده ما.و حالا اون خانم کتابدار از من که دانشجوی سال بالاتر بودم کمک میخواست تا من یه جورایی بتونم نظر اون دختر خانمو که قرار بود انصراف بده عوض کنم.خوب منم به هر حال نمی تونستم که روی اون خانم مسن و سالخورده رو زمین بندازم خلاصه همین شد که تمام تلاشمو کردم و تا اون جایی که تونستم از رشته کتابداری برای اون خانم تعریف کردم البته اغراق هم نکردم ولی خوب یه خورده روغن داغشو زیاد کردم چون احساس میکردم که اگر از پس اون کار برنمی اومدم خیلی ضایعه بود.اما تا اینجای قصه رو شنیدین حالا مشکل اون دانشجوی دخترو هم گوش کنید.ایشون می گفت:من از درسای رشته کتابداری می ترسم.میگن درسای این رشته خیلی مشکله و نمیشه به همین راحتی پاسش کرد.و اینجا بود که من داشتم از فرط تعجب می ترکیدم و حتی این انتظار میرفت که همون وسط کتابخونه غزل خداحافظی رو بخونم و به عنوان اولین شهید در راه کتابداری باشم(ایول خیلی جمله قشنگی بود)اما داشتم می گفتم که ایشون یه جورایی دچار فوبیا از کتابداری بود.واین تنها عاملی بود که هیچ کدوم از بچه های کلاس ما به خاطرش نمی خواستند تغییر رشته بدهند.ولی خوب نتیجه داستان به نظر خودم خوب شد و من تونستم اون دختر خانمو راضی کنم که کتابداریو ادامه بده فقط امیدوارم که یه روزی اگه پشیمون شد منو نفرین نکنه.
از ورودیهای جدید کتابداری چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوب هستین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از دانشگاه های شما ها که خبری ندارم اما تو دانشکده ما خیلی خبرها هست.خبرهایی که اگر بشنوید از تعجب شاخ در میاورید البته شاید هم در نیارین ولی به هر حال این اتفاق در نوع خودش که خیلی عجیبه یعنی برای من که اینطوریه.فقط نمیدونم این استاد های بیچاره چه جوری میخان امسالو سر بکنن.بله امسال ورودی ۸۶ دانشگاه تهران رشته کتابداری همه از دم دخترن![]()
![]()
.یعنی دریغ از یک پسر.دریغ از یک مرد کتابدار![]()
![]()
.به هر حال من این ضایعه اسفناک رو به همه دانشجویان و کتابداران و کلیه اقوام وابسته به کتابداری که مذکر هستند تسلیت میگم.اما این اتفاق نا میمون دو تا خاصیت هم داره که یکیش بده اما یکیش خوبه.خاصیت بد اینکه دانشجوهای پسر کم کم متوجه میشن که رشته کتابداری یه رشته کاملاْ مردونه نیست و خانمها هم برای خودشون حرفهایی برای گفتن دارند(خدا وکیلی چی گفتم)و اما اون خاصیت خوبه اینه که یه کمی این ختر دانشجوهای پررو کتابداری میفهمن که کلاس بدون پسر هم کلاس بشو نیست و تازه ارزش پسرها می آید دستشون.![]()
![]()
![]()
چند روز پیش یه کتابم خیلی جالب(البته به نظر خودم)به پستم خورد و من اونو تا صفحه آخرش نشستمو و خوندم و بعد خیلی باهاش حال کردم.اسم این کتاب داستان گونه مستند نشان «جراح دیوانه» بود.که به قلم «ژارگن توروالد»تألیف شده و مرحوم «ذبیح ا... منصوری» هم اونو ترجمه کرده.وچون ایشون ترجمه کردن یه کار خیلی و قشنگ و جالب از آب در اومده.در واقع جریان کتاب اینه که آقای ژارگن توروالد یه دانشجوی رشته پزشکی بوده و یه استاد جراح بسیار معروف هم داشته.و اون چیزی که ما توی این کتاب میخونیم در واقع شرح مشاهدات این آقا از کارهای جراح بوده.اما خود جراح که بسیار معروف بوده «زائر بروخ» نام داره و به جرائت می تونیم بگیم که یکی از بزرگترین و مشهورترین جراحان در کشور خودش بوده.اما نکته تلخ یا شاید جالب داستان اینه که این جراح در سنین پیری دچار «جنون ادواری» میشه و دیگه خودتون برید تا آخر قصه که این جراح بزرگ به خاطر همین بیماری مرتکب چه جنایات هولناکی در اتاق عمل میشه.خلاصه کتاب بسیار معروفی و فکر میکنم بیشتر شما اونو خونده باشید ولی اگر هم نخوندید برید همین امروز بخونید که از کفتون میره.




